سلام به دوستان عزیزم
دوستانی که به واسطه این وبلاگ پیدا کردم و دوستانی که این وبلاگ باعث شده که بیشتر بشناسمشون و ارتباطمون قوی تر بشه و دوستانی که نظر دادن و خلاصه به دنیای وبلاگ و وبلاگ نویسی...
اما به نظر می رسه همون طوری که هر اومدنی رفتنی داره زمان رفتن منم از این دنیا یعنی دنیای وبلاگ هم رسیده انگار...
شاید از این جهت که دلنوشته های یه آدم که زمانی برا اون این وبلاگ متولد شد به جایی می رسه که دیگه اینقدر دلی می شه که باید توی دل خودم نگهشون دارم و ...
به هر صورت دنیایی زیبایی رو با همتون تجربه کردم و شرط ادب اینه که حالا که فعلا دلیلی برا موندن ندارم بیم و خدانگهداری بگم ....
در پناه حق باشید

نوشته شده توسط مینا در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 ساعت 11:40 موضوع | لینک ثابت
من دوست مي دارم جفا كزدست جانان مي برم طاقت نمي دارم ولي افتان و خيزان مي برم
از دست او جان مي برم تا افكنم درپاي او تا تونپنداري كه من از دست او جان مي برم
تاسر برآورد از گريبان آن نگارسنگدل هرلحظه از بيداد او سردر گريبان مي برم
خواهي به لطفم گو بخوان خواهي به قهرم گو بران طوعا و كرها بنده ام ناچار فرمان مي برم
درمان درد عاشقان صبراست و من ديوانه ام نه درد ساكن مي شود نه ره به درمان مي برم
اي ساربان آهسته رو با ناتوانان صبركن توبارجانان مي بري، من بار هجران مي برم
اي روزگار عافيت شكرت نكردم لاجرم دستي كه درآغوش بود اكنون به دندان مي برم
سعدي دگربار از وطن عزم سفر كردي چرا از دست آن ترك خطا يرغوبه قاآن مي برم
نوشته شده توسط مینا در سه شنبه چهارم دی 1386 ساعت 7:49 موضوع | لینک ثابت
سلام
آدمی که کنکور داره میدونین مخش چه شکلی می شه ؟!!!
بزارین واستون بگم
..... تو که بارون و ندیدی گل ابرا رو نچیدی گله از خیسی جاده های غربت می کنی......
..... تو سنگ سیه بوسی من چشم سیاهی را مقصود یکی باشد بیگانه چه می خوانی؟!!!!!
لنگه جونم كجايي؟
عاشق آسمونا پشت يه پنجره مرد!!!!![]()
.....برقص ای هم صدای دل که این دنیا دو روزه بذار تمام غصه ها و خنده ها بسوزه....
اگر یک معادله تابعی از ۴ متغیر بوده مشتق متغیر دوم نسبت به متغیر چهارم.....
خوب تا این وقت شب مگه حکمه؟!!!!![]()
![]()
تجربیات شخصی در رسیدن به معانی علمی و مستدل.... كودكان چند معلوليتي....![]()
ای نور چشم من سخنی هست گوش کن تا ساغرت پر است بنوشان و نوش کن
اگر چه پیر و خسته دل و ناتوان شدم.....
۱۲ ساعت خوبه!؟ كمه؟ يا با ۸ ساعتم را مي افته؟!!!!![]()
سحریز خیر!!!!!!
آسمان تار است ... تار از ابزار موسقی است .... پس آسمان از ابزار موسقی است!!!!!!!
اشکال استدالال؟!!!!
تازه خوشکل ا هم باید برقصن من وقت ندارم
!!!!
گزارش عملکرد دفتر .... سه ماهه اول....
نسکافه می خوری؟!!! چایی؟!!!
و علیکم حال شما؟!!!![]()
السلام و علیکم یا کریمه اهل بیت (س)![]()
كنكور آزمايشي نمي دي؟!!!![]()
دل بسته ایم به ماهی شوخی شخی نگاری!!!![]()
![]()
دولت صحبت آن مونس جان مارا بس!!!!
![]()
آهاي دختر چوپون آهاي....![]()
دیگه جونم واستون بگه
مخمون عینهو آش رشته شده هر چی بگی توش هس اصلا من موندم چرا همیشه وقتی آدم کنکور داره این شکلی میشه خلاصه می بخشید که آپ نمی کنم اینا رو گفتم که بفهمین من کجام!!!![]()

نوشته شده توسط مینا در سه شنبه بیستم آذر 1386 ساعت 8:5 موضوع | لینک ثابت
سلام
خوبین؟
داشتم فکر می کردم که چقدر فکر می کنیم نعمت هایی که تو زندگی داریم بالاخره یه روزی باید از دستشون بدیم ؟ و فقط یه امانت داریم که یه روز زمان امانت دار بودنمون هم سر می آید؟!!
و حالا چقدر حاضریم برا این موهبت ها از خودمون بگذریم و فداکار باشیم؟!!!
اصلا به این فکر می کنیم که داشتن یه نعمت خاص آیا مستلزم اینه که ما در قبالش چیزی رو فدا کنیم . و این یعنی شکرگذار بودن یا نه اگر خدا ما رو شایسته امانت دار بودن دونسته پس همین کافیه؟!!!!
مدت هاست به اینها فکر می کنم و اینکه مسافرم... امروز فردا هم نداره رفتنی باید بره... اشتباه نکنید صحبتم فقط در مورد مرگ نیست... به این فکر می کنم که چطور به داشتن بهترین چیزایی که همیشه آرزو داشتم عادت نکنم و تصور نکنم همیشگی ان تا شاید راحتر بشه فراموش کرد ...
و خیال برم نداره که واقعی هست...
خیلی از وقتا گفتن سخته اما نگفتن بعضی وقتا فاجعه ...
این روزا این بیت خیلی از ذهنم می گذره...
فرق است میان سیب من و سیب تو
سیب تو به جاذبه ختم می شود و سیب من به فاجعه

نوشته شده توسط مینا در چهارشنبه هفتم آذر 1386 ساعت 7:55 موضوع | لینک ثابت
تو را به جای همه کسانی که نشناختم دوست می دارم
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستم دوست می دارم
تو را برای خاطر عطر نان گرم
برای خاطر نخستین گلها
تو را برای خاطر دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه کسانی که دوست نمی دارم دوست می دارم
نوشته شده توسط مینا در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 ساعت 8:20 موضوع | لینک ثابت
قاصدك ! هان ، چه خبر آوردي ؟
از كجا وز كه خبر آوردي ؟
خوش خبر باشي ، اما ،اما
گرد بام و در من
بي ثمر مي گردي
انتظار خبري نيست مرا
نه ز ياري نه ز ديار و دياري باري
برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس
برو آنجا كه تو را منتظرند
قاصدك
در دل من همه كورند و كرند
دست بردار ازين در وطن خويش غريب
قاصد تجربه هاي همه تلخ
با دلم مي گويد
كه دروغي تو ، دروغ
كه فريبي تو. ، فريب
قاصدك 1 هان ، ولي ... آخر ... اي واي
راستي آيا رفتي با باد ؟
با توام ، آي! كجا رفتي ؟ آي
راستي آيا جايي خبري هست هنوز ؟
مانده خاكستر گرمي ، جايي ؟
در اجاقي طمع شعله نمي بندم خردك شرري هست هنوز ؟
قاصدك
ابرهاي همه عالم شب و روز
در دلم مي گريند
اخوان ثالث

نوشته شده توسط مینا در یکشنبه بیستم آبان 1386 ساعت 12:11 موضوع | لینک ثابت
سلام
دوستان گلم
من هميشه از خوندن شازده كوچولو لذت مي برم! اگر نخوندين حتما بخونين.
نسبت به اونايي كه اهلي كردم احساس مسئوليت مي كنم شايد اين داستان و اين بخشش مسئول هست.![]()
"روباه گفت: ... و اما رازی که گفتم خیلی ساده است: جز با چشم دل هیچی را چنان که باید نمیشود دید. نهاد و گوهر را چشم سر نمی بیند.
شهریار کوچولو برای آنکه یادش بماند تکرار کرد:- نهاد و گوهر را چشم سر نمی بیند.
- ارزش گل تو به قدر عمری است که به پاش صرف کرده ای .
شهریار کوچولو برای آنکه یادش بماند تکرار کرد:-...به قدر عمری است که به پاش صرف کرده ام.
روباه گفت: - آدم ها این حقیقت را فراموش کرده اند اما تونباید فراموشش کنی. تو تا زنده ای نسبت به آنی که اهلی کرده ای مسئولی. تو مسئول گلتی...
شهریار کوچولو برای آنکه یادش بماند تکرار کرد: - من مسئول گلمم."

... و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهی کوچک
دچار آبی دریای بیکران باشد.
نوشته شده توسط مینا در دوشنبه چهاردهم آبان 1386 ساعت 8:34 موضوع | لینک ثابت
داش آکل یادتون هست ؟
اگه فیلمش رو دیدن که خوش به حالتون یا اگه حتی داستانش رو مطالعه فرمودین!!
این روزا زیاد یادم بهش می افته وقتی مانع می بینم . آدما از احساسشون مستقیم با هم حرف نمی زنن فکر کنم توی یه پست قبلنا به یه همیچین موضوعی اشاره کرده بودم اما من هنوز برام حل نشده که چرا می تر سم می ترسیم راحت از احساسمون به هم صحبت کنیم؟ فکر میکنیم چیزی رو از دست می دیم؟ به همون موقعیت که هستیم قانعیم واقعا؟ تا کی ؟ فکر می کنیم تا کی بشه توی یه موقعیت با نگفتن موند همون مسئله فسیل می ترسم پیش بیاد یا به قول امام حسن (ع) فرصت ها دیر می آیند و زود می روند...
شایدم حق داریم خیلی از موارد دیدم و شنیدم که وقتی پای گفتن وسط بیاد واقعا همون موقعیت کم و ناثبات هم از دست رفته اما اگر احساسی واقعا ارزش ماندگاری رو نداشته باشه بهتره تو همون اوایل اینو بفهمیم شاید بتونیم بهتر تصمیم بگیرم نه؟ البته خیلی از از دست دادنها وقتی اتفاق می افته که یک طرفه برا رابطه تصمیم می گیریم وقتی یه رابطه دو سر داره باید تصمیماتش هم دو طرفه باشه.
به هر حال متاسفانه یا خوشبختانه من از اون آدما هستم که می گم. راحت نیست اما عاقبت خوبی تا حالا برام داشته (یا رفتم و به صلاح بوده یا ...) البته تا خوب رو چی تعریف کنید.( امان از این ریاضی ها با تعاریفشون نه
)
راستی می دونین که داش آکل شیرازی بود البته نویسنده اش صادق هدایت رو که معرف حضور هست!!!
![]()
نی نی مون غمگینه لنگه کفش جون می بینی!!!

نوشته شده توسط مینا در سه شنبه هشتم آبان 1386 ساعت 7:17 موضوع | لینک ثابت
سلام
امروز کاری کردم که تا حالا فکر نمی کردم درست باشه انجام بدم!!!!
وقتی غمگینی چی کار می کنی ؟!!
آقایون دیدم می شینن یه جا و فرو می رن در افکارشون به تنهایی پناه می برن تا حل کنن موضوع رو خودشون شاید به این علت که طبیعتشون اینه شاید هم به این علت که فکر می کنن گفتن از غم یه جواریی کوچیک کردن خودشونه !!!!
خانوما اما طیف وسیعی از کارها رو ممکنه بکنن.... حرف می زنن داد نه یعنی جیغ می کشن اونم از نوع بنفشش!!! گریه می کنن هوووووو هزار رو یک کار دیگه که نشون بدن غم دارن و فقط یکی بشنوه نه لزوما کاری کنه...
همه اینها رو گفتم که بگم من وقتی غم دارم یه کار عجیب می کنم...
ساعت ها راه میرم....
اینقد راه می رم که هر چی فکر دارم انگار زیر پاهام له کنم تا خلاص شم از دستشون تا راه حل پیدا کنم وقتی فکر کنی هر چیزی راه حلی داره پیداش می کنی...

نوشته شده توسط مینا در دوشنبه سی ام مهر 1386 ساعت 12:30 موضوع | لینک ثابت
سلام
بچه ها رو دیدین چطوری احساسشون و نشون می دن؟!!!
اگر ترسیده باشن و بخوان وجود شما رو حس کنن جوری بغلت می کنن و می چسبن بهت که تمام احساسشون بهت منتقل می شه و ناخودآگاه شما هم اونقدر محکم بغلش می کنید که آروم بگیره !!!!

وقتی ازت ناراخت باشن و عصبانی هر چی دم دستشون برسه پرت می کنن طرفت و اگر بخوای آرومش کنی می زننت با تمام قدرتی که دارن و هیچ ناراحتی توی وجودشون برا خودشون نگه نمی دارن !!!! همین بچه و اگه وقتی ناراحتی اش برطرف شد بری طرفش اصلا یادش نمی آید که همین چند لحظه پیش چی داشت به سرت می آورد راحت رفتار عادی...!!!

وقتی یواش یواش بزرگ می شیم این اخلاق هم از دست می دیم که هر حسی در هر لحظه داری زیر نقاب شرایط و ضوابط پنهان نکنی و مثل بچه با نشون دادنش خودت و خالی کنی و از اون به بعدش باز هم بتونی یه حس پاک و زلال داشته باشی که آوده هیچ کینه و بغض از قبل مانده نباشه!!!
اما خوب شاید این طوری بهتره شاید جنبه نشون دادن اصل احساسمون به هم رو نداشته باشیم!!!! خیلی دلم می خواست می شد عین بچه باشم و همه هم می تونستن و می بودن!!!

نوشته شده توسط مینا در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 ساعت 15:28 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

در کوره راه زندگی زنده آنانند که پیکار کنند.آنان که جانشان از عزمی بزرگ آکنده است.
آنان که در زندگی یا عشقی بزرگ دارند یا هدفی بزرگ.
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY